داستانی از کلیله و دمنه
الاغ مغز ندارد
روزي از روزها در جنگلي دور شيري زندگي مي كرد كه بسيار قوي بود و قدرت بسيار زيادي داشت اما اين شير به سبب گذشت زمان پير و پير تر شده بود و بسيار ضعيف شده بود و قدرت اين را نداشت كه به شكار برود براي همين بعضي از روز ها را با گرسنگي سپري مي كرد سرانجام شير از اين وضع خسته شد براي همين روباه را صدا كرد و گفت سلام بر تو اي دوست عزيزم من و تو سال ها است كه همديگر را مي شناسيم و دوستان بسيار صميمي هستيم براي همين من مي خواهم تو را به عنوان وزير اعظم خودم انتخاب كنم .روباه مي دانست كه شير از اين كار منظوري دارد ولي نمي توانست به او نه بگويد براي همين گفت اي عاليجناب من اين افتخار را مي پذيرم . با اين حرف شير بسيار خوشحال شد و به روباه گفت آفرين بر تو ولي تو به عنوان يك وزير بايد به مسائل غذايي من نيز توجه كني و براي من غذا تهيه كني . روباه كمي فكر كرد و گفت بله عالي جناب من اكنون براي پيدا كردن غذا مي روم .روباه وارد دشت شد كمي كه جلو رفت به يك الاغ چاق رسيد روباه خنديد و به طرف الاغ دويد و گفت : بالاخره پيدايت كردم هفده روز هست كه دارم به دنبالت مي گردم الاغ گفت چرا؟ روباه گفت شير سلطان جنگل تصميم گرفته است كه تو را به عنوان وزير خود انتخاب كند .
الاغ گفت اما من از شير مي ترسم شايد او مرا بكشد و بخورد چرا مرا به عنوان وزير اعظم انتخاب كرده ؟ من مناسب وزير شدن نيستم لطفا مرا تنها بگذار.روباه گفت : تو خصوصيات بي نظير خودت را نمي داني همين چيز است كه تو را جذاب كرده است سلطان تو را خيلي دوست دارد چون تو عاقل مهربان و پر كار هستي .الاغ بيچاره فكر كرد كه شايد روباه راست مي گويد براي همين به روباه اعتماد كرد و همراه روباه به ملاقات شير رفت وقتي كه آنها به شير رسيدند الاغ ترسيد و جلوتر نرفت .روباه گفت سلطان وزير اعظم خيلي خجالتي هستند دودل است بيايد جلو يا نه .شير گفت من از اين گونه شكسته نفسي ها خوشم نمي آيد من خودم به پيشش مي آيم و لنگ لنگان به طرف الاغ رفت الاغ از ديدن شير بسيار ترسيد و براي حفظ جانش فرار كرد .شير با خشم غريد و بر سر روباه فرياد كشيد و گفت تو سر من كلاه گذاشتي! آنقدر گرسنه بودم كه مي خواستم درسته قورتش بدهم برو و آن را برايم بياور در غير اين صورت تو را مي كشم .روباه گفت عالي جناب شما خيلي عجله كرديد بايد مي گذاشتيد او را نزديك تر كنم و بعد او را مي كشتيد .اكنون من مي روم و او را با خودم مي آورم .روباه رفت و الاغ را ديد و گفت تو موجود مسخره اي هستي چرا اون طور دويدي ؟الاغ گفت خيلي ترسيده بودم فكر كردم شير مي خواهد مرا بكشد .روباه گفت خيلي احمق هستي اگر سلطان مي خواست تو را بكشد اين كار را مي كرد و تو جان سالم به درنمي بردي. راستش سلطان مي خواست در مورد مملكت رازي به تو بگويد ولي من نبايد آن راز را مي شنيدم حالاسلطان ما در مورد تو چه فكر مي كند !با اين حال همراه من بيا و از او معذرت خواهي كن تو نمي داني كه با خدمت به سلطان قدرتمند ترين حيوان خواهي بود همه ي حيوانات به تو احترام مي گذارند و از تو طلب بخشش و رحمت مي كنند. الاغ دوباره فكر كرد كه روباه به او راست گفته بنابر اين موافقت كرد كه به نزد شير بازگردد روباه و الاغ نزديك شير رفتند اين بار شير با خونسردي گفت خوش آمدي دوست من تو با نا مهرباني دويدي ورفتي نزديك تر بيا تو وزير اعظم من هستي . وقتي الاغ نزديك تر شد شير به او حمله كرد و با يك ضربه ي محكم به سر الاغ او را كشت او از روباه تشكر كرد وقتي كه مي خواست الاغ را بخورد روباه گفت سلطان درست است كه شما گرسنه هستيد اما
سلطان بايد قبل از غذا حمام كنند.شير كمي فكر كرد و گفت حرفت درست است و براي حمام به كنار رود رفت در نبود شير روباه كمي فكر كرد و گفت من بودم كه با زحمت اين الاغ را به اينجا كشاندم ولي شير با حماقت خود آن را از دست داد اين من هستم كه شايسته ي خوردن بهترين قسمت الاغ هستم
بعد سر الاغ را شكافت و مغز الاغ را خورد .وقتي كه شير از حمام باز گشت متوجه شد كه سر الاغ شكافته شده و گفت پس چرا سر اين الاغ شكافته
شده ؟ روباه گفت عالي جناب خودتان با يك ضربه سر اين الاغ را خورد كرديد و او را كشتيد .شير دوباره پرسيد پس مغزش كو ؟روباه گفت قربان الاغ ها كه مغز ندارند اگر اين الاغ مغز داشت كه دفعه ي دوم اينجا نمي آمد .