خیال بافی چوپان

چوپانی هر روز مزد چوپانی خود را از صاحب گله، ظرفی روغن میگرفت و روغنها را در کوزهای که بالای سرش آویزان کردهبود، میریخت

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۷ ساعت 17:30 توسط عيسي بيرانوند
|

چوپانی هر روز مزد چوپانی خود را از صاحب گله، ظرفی روغن میگرفت و روغنها را در کوزهای که بالای سرش آویزان کردهبود، میریخت


روزگاري مريد ومرشدي خردمند در سفر بودند. در يکي از سفر هايشان در بياباني گم شدند وتا آمدند راهي پيدا کنند شب فرا رسيد. نا گهان از دور نوري ديدند وبا شتاب سمت آن رفتند.

![]()
روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد. مار گفت: «انسانها از ترس ظاهر خوفناک من میمیرند نه به خاطر نیش زدنم.»
![]()